«برای زینب، دختر ۱۲ سالهی اهل هلیلان استان ایلام، که جان جوانش را از چنگال فقر، در چنگال مرگ افکند!»
«دست از گمان بدار! با مرگ نحس، پنجه ميفکن! بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار!» کودک سخن نگفت… کودک سخن نگفت…. یکدم در این ظلّام درخشید و… کودکی و بهار و بودن، تصمیم بر رفتن و مرگ و نابودی، ترکیب غریبی است! دختر جان! تو اصلا میدانی مرگ چیست؟ گفتند که خودت را […]
